>>> ادامه مطلب <<<
پرنده مردنی است...
یکشنبه نوزدهم مهر 1388
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغ های رابطه تاريكند
چراغ های رابطه تاريكند
كســـي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كســـي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پــــرواز را به خاطر بسپــــار
پـــــرنده مــــردنـــي سـت!!
«فروغ فرخزاد»
فرزندان عصر جدید...
پنجشنبه دوم مهر 1388
میگ جنی
MIG JENI
شاعری است زاده آلبانی سال تولدش 1911 است، سال مرگش 1938- بعبارت دیگر- 27 سال زندگی بیش زندگی نکرد. اما در همین سالهای کوتاه زندگی، روح حساس او، چه مرارتها که از وضع فلاکتبار آلبانی برخود هموار نساخت. وی، امروز در شمار شعرای بلند آوازه آلبانی است.
ما، فرزندان این عصر جدید
باید از اتکاء به بزرگان خود
دست برداریم...
با مشتهای گره کرده، بمبارزه برخیزیم
پیروزی را بدست آوریم
و زندگی نوی را- بر پایه آزادی-
بنا سازیم....
ما، فرزندان این عصر جدید
که از این سرزمین یکسره جنون و شهوت و یورش و شورش
تغذیه کرده ایم
و بار اینهمه استثمار را بدوش کشیده ایم
زیر ضربه های تازیانه بندگی و بیداد
به خفقان خود، در قفس های نفس گیر
پایان خواهیم داد...
ما، فرزندان این عصر جدید
که برادروار
در گهواره ناله های شبهای ظلمت بار
دیده بجهان گشوده ایم
رهروان مسیری هستیم که حقانیت آن
بالاتر ووالاتر از قوانین بزگتران ما است
قوانینی که تا کنون – برده وار-
مطیعشان بوده ایم...
در این دنیای بخون آغشته مسابقه ها،
پیروز به خیل رنجبران تعلق دارد
پیروزی سرشار از غیرت و قدرت
که آزاد فکر کردن و آزاد احساس کردن را
در بر دارد...
( جوانی) پدیده ای است همه جسارت و توانایی و آزادگی
پدیده ای که دیگر نمیتواند تحت سلطه بندگی و بردگی،
ادامه دهد زندگی خود را...
برای فرزندان این عصر که زادگاهشان این خاک است
دیگر، حساب نا له ها و اشک ها،
یک بار- برای همیشه- پاک است...
ما، فرزندان این عصر جدید
عزم رزم خود را
به رزم های تازه تری خوایم سپرد
و در ازای بهای آزادی
- بر غم شیرینی زندگی –
مردانه، خواهیم مرد...
شعری از مصطفی عدیل
شنبه بیست و یکم شهریور 1388« یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند»
یا که دل در قفس بی ثمری ها جا ماند
- در پی عشق میان گل ها-
خاطر خار پریشان نکنیم
یادمان باشد اگر از غم پرپر شدن باغ امید
جانمان از کف پا تا به سر موی رسید
بهر تسکین خود ز خزان
- عشق را نه -
سوز و سرما هم گدایی نکنیم.
پشت چراغ قرمز
دوشنبه نهم شهریور 1388دنیایی بزرگ
ازدیاد آدمها بر روی شهر
اخطار هر روزه
تکرار هر روزه
سر در گمی ات در یک غروب
پشت چراغی قرمز
و یا نه ...
حتی خواندن تکه ای روزنامه
در می یابی
هجوم آدمها را.
پس چرا
کنار این عدد لبریز شده .
فقط یک ، یکی را نمی یابیم
شاید قالب بسته من
به تابش آفتاب سالها
شکلی دیگر گرفته.
و یا شاید آفتاب سرخی خود زا.
در سایه های درهم بنفش گم کرده...
بوسه خورشید
جمعه بیست و سوم مرداد 1388هر ثانیه قدمی است طولانی
در پس لحظه هایی که چشم در انتظار تو
به تماشای رقاصی
خطوط چشم براه و منتظر در می آیند
خطوط که از روزی به روز دیگر
در پناه ازدیاد دلتنگی ها
یکی یکی رشد می کنند
و رقص دسته جمعی انتظار را
به نمایش می گذارند....
بوسه خورشید
سه شنبه بیستم مرداد 1388کاش می شد
نگاهت را بدزدم
قاب کنم
به چشمانم بیاویزم
که تا ابد به نگاهم پیوند خورد...
بوسه ی خورشید
چهارشنبه هفدهم تیر 1388بادبادک دلم را یاد برد
به ذهن دلی که عشق را تلاوت می کند
درآیات پاک چشمانی که
چشم براهی را به سیاهی خود می کشند...
بادبادک دلم به ذهن کوچ سنجاق شد
و دل سپرد به دیاری که عقل جان باخته بود...
بوسه ی خورشید
چهارشنبه هفدهم تیر 1388چشمانم که سوی آسمان می روند
به رسم حیا خسوف می کند مهتاب
می درخشند ستاره ها
و شب موج می زند چون مخمل
وباد وحشی و سرگردان
لای موهایم تاب می خورد
و گه گاه روی گونه هایم می لغزد...
اسماعیل خویی
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388شب غدر
شب بازیچه،
شب بازی بانور،
شب بازی بازیبایی.
ای پریشانترازباد!
ای به من ماننده!
پیر این درد به میخانه فرا خواندمان .
وقت آن است
که بیایی بامن .
مست از آنسان که بریم ازیاد
حرمت کوچه معشوقه خودرا
وبشاشیم به دیوارش .
( رخنه درپایه دیواری بایدکرد
تا به پایان این دربدری
شاید
سرپناهیمان گردد
آوارش . )
پس ، بگردیم دراین شهرو ببینیم ...
آینه ای ازالکل
روی در روی شب روشن گیرند ،
تاکه زیبایی سالوس دوچندان یا صد چندان گردد ،
همه آفاق سیاه آینه بندان گردد .
آری ، آری :
وقت آن است که ما مست کنیم ،
نور وزیبایی را درخدمت تاریکی و زشتی .
وقت آن است که دیوانه شویم ،
و به زلف باد آویزیم ،
وبرقصیم ، دوان ، برسر هر بازار،
و بخندیم : هها ...
و بگرییم : ههو .
..
شاید آن شحنه بیکار بگیرد مارا :
نه بدان جرم که (( اسرارهویدا )) کردیم ،
نه بدان جرم که کارخوبی ازما سرزده است ،
بل بدان جرم که مستیم ،
بل بدان جرم که دیوانه ...
به امید پیروزی...
بوسه ی خورشید ( تقدیم به ...)
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388شب از شرق چشمان شرور سپهر طلوع می کند
و به زمزمه ی تکرار تنهایی مهتاب خویش می پردازد
و یکی یکی چاق می کند
دانه دانه های خود نمایی را که میهمان عزای شب اند
و شب که مهربان و مرموز پشت پنجره ی چشمانم قد علم کرده
و به تماشای بستز انزوا یافته ی من نشسته
و من که باختم من
و تو که هر دم درونم نطفه می بندی
و من که مردم در گور لحظه های سرد
و تو که مرتب آبستن پلک هایم می شوی
و شب به دور از درگیری این باختن ها و یافتن ها
دل سپرده به زمزمه ی تیتراژ پایانی خود
و فراموش کرده من
در تکرار حجم انزوای لحظه های شب ...



